برای ایرانیان پرتالی است متمرکز به جغرافیای گردشگری که این جغرافیا بستر مناسبی برای توسعه سایر بانکهای اطلاعاتی از قبیل مشاهیر و بزرگان هر شهر و بررسی آثار آنها و بانکهای اطلاعاتی مثل، خدمات و گردشگری که شامل غذاهای محلی،سوغات،صنایع دستی،بازار،صنعت،اکوتوریسم می باشد.با فرستادن عکس،سفرنامه،فیلم کوتاه،گذاشتن کامنت در آخر هر مطلب و معرفی شغل یا کار خود در آن منطقه، و با به اشتراک گذاشتن این مطالب به توسعه صنعت توریسم کشور کمک کرده باشیم
پنج شنبه ٠٢ مرداد ١٣٩٣
جستجوی پیشرفته   جستجوی وب
گردشگری
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
عضویت در سرویس خبری
نام :   
ایمیل :   
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 4882
 بازدید امروز : 731
 کل بازدید : 29362808
 بازدیدکنندگان آنلاين : 12
 زمان بازدید : 0.9375
حضرت خضر نبی (ع)

حضرت خضر(ع)

امام رضا(ع) مى فرماید:حضرت خضر(ع)ازآب حیات خورد،او زنده است وتا دمیده شدن صور از دنیا نمى رود،او پیش ما مى آید وبرما سلام مى کند،ما صدایش را مى شنویم وخودش را نمى بینیم،او درمراسم حج شرکت مى کند وهمه مناسک را انجام مى دهد، در روز عرفه در سرزمین عرفات مى ایستد وبراى دعاى مؤمنان آمین مى گوید. خداوند به وسیله او در زمان غیبت، از قائم ما رفع غربت مى کند وبه وسیله او وحشتش را تبدیل به انس مى کند.

 امام صادق (ع)می فرمایند: خضر را خدا به سوی قومش مبعوث فرموده بود و او مردم را به سوی توحید و اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتاب‌های او دعوت می‌کرد. از معجزاتش این بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است.

نام اصلی حضرت خضر(ع) «تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح علیه السلام» است.

 خضر و آب حیات، بر پایهٔ روایات

دیدار با ذوالقرنین

خضر از شاهزادگان بود و پدرش مال و نعمت بسیار داشت. اما خضر دوستدار حکمت بود و به راه پیغمبری می‌رفت، و تا در خانوادهٔ خود بود، به راهنمایی گمشدگان و دستگیری بینوایان می‌پرداخت و چون به پیغمبری رسید به راهنمایی قوم ذوالقرنین فرمان یافت. ذوالقرنین جهانداری آگاه بود و خضر را گرامی داشت و خداپرستی وی را ستایش می‌کرد و در کارها با وی مشورت می‌کرد و کار دین و شریعت مردم را به او محول می‌ساخت.

 جستجو برای آب حیات

ذوالقرنین عمری دراز داشت اما عمر جاویدان می‌خواست و در کتاب‌ها خوانده بود که در جهان چشمه‌ای هست نامش آب حیوان یا آب حیات که هر که از آن بنوشد عمر جاوید یابد. پس راز آن را از خضر پرسید و خضر نشانی‌ها که می‌دانست می‌گفت و چون معلوم شده‌بود که جای چشمهٔ آب حیات در ظلمات است، ذوالقرنین عزم راه کرد و خضر و الیاس را با خود همراه کرد که الیاس نیز از برگزیدگان روزگار بود. مدت‌ها در سرزمین تاریک جهان گردش کردند و از هر آبی و چشمه‌ای امتحان کردند اما خوردن آب حیات ذوالقرنین را نصیب نبود و خضر و الیاس در جستجو به آب حیات رسیدند و از آن نوشتیدند و اثر آن را دانستند و چون به ذوالقرنین خبر رسید هرچه جستجو کردند دیگر آن چشمه را نیافتند و چون مدت سفر دراز شده بود و آذوقه کم داشتند برگشتند تا دوباره با اسباب فراهم بروند.

اما عمر ذوالقرنین به سفر دوباره نرسید و بدینسان خضر و الیاس عمر جاوید یافتند و می‌گویند الیاس در جوانی کشتی‌بان بود و سفر دریا دوست می‌داشت و بدین سبب وی بیش‌تر در دریاها به سر می‌برد و گمشدگان و درماندگان را راهبری می‌کند و خضر در خشکی‌ها به سر می‌برد و هر که در خدمت مردم و راستی و پا کی کوتاهی نکند و دیدار خضر را دریابد و از او حاجت بخواهد حاجتش برآورده شود و هرچه از او بپرسد جواب درست بشنود.

داستاني شگفت انگيز از حضرت خضر  

 

حضرت رسول اكرم (ص ) روزي براي اصحاب خود به بيان داستاني از حضرت خضر پيامبر پرداخت و فرمود : جناب خضر روزي در يكي از بازارهاي بني اسرائيل راه مي رفت كه چشم فقيري به او افتاد و چون او را نمي شناخت از او چيزي طلبيد.
حضرت خضر فرمود : چيزي در دست ندارم كه به تو عنايت كنم .
فقير عرض كرد : تو را به آبروي خدا سوگند مي دهم كه مرا محروم نساز و چيزي به من عنايت كن ; زيرا در پيشاني تو نور حقيقت و راستي را مي بينم .
حضرت خضر فرمود : مرا به خداي بزرگ قسم دادي و طاقت مخالفت او را ندارم و چون چيزي نزد من نيست اگر مي خواهي مرا بفروش و از قيمت من استفاده كن . فقير دست او را گرفت و صدا زد : چه كسي حاضر است اين بنده پير را ارزان از من بخرد
شخصي حاضر شد و جناب خضر را به چهارصد درهم خريد و او را به خانه آورد; اما تا مدتي به او كاري واگذار نمي كرد. 
 خضر فرمود : لابد مرا از براي كاري خريده اي ; پس چرا به من كاري وانمي گذاري تا انجام دهم
آن مرد عرض كرد : تو شخص پيري هستي و از عهده كاري برنمي آيي .
خضرفرمود : مرا بر هر كاري بگماري آن را انجام خواهم داد.
عرض كرد : پس اين سنگ ريزهايي را كه در محوطه خانه است بيرون خانه بريز.
حضرت خضر مشغول كار شد و صاحب خانه بيرون رفت . ظهر كه به خانه بازگشت ديد آن پيرمرد تمام سنگ ها را از خانه بيرون برده است . بسيار شگفت زده شد و چند مرتبه به او گفت : احسنت و اجملت ; يعني آفرين ! كار نيكويي كردي . هرگز شش نفر از عهده انجام اين كار برنمي آمدند; اما تو در نصف روز آن را انجام دادي .
چند روز بعد صاحب خانه قصد مسافرت كرد. حضرت خضر به او فرمود : در نبود شما من به چه كاري مشغول باشم
آن مرد گفت : به مقداري كه خسته نشوي روزها براي من خشت بزن ; چون قصد دارم در كنار خانه خود اتاقي بسازم .
چون آن شخص به سفر رفت و پس از چند روز ديگر برگشت ديد كه آن پيرمرد خشت زده و اتاق را در همان جاي تعيين شده به نحوي كه او گفته بود ساخته است .
صاحب خانه در حيرت فرو رفت و گفت : اي مرد! تو را به آبروي خدا سوگند مي دهم كه مرا از حسب و نسب خويش آگاه ساز.
حضرت فرمود : من همان  خضرهستم كه نام او را شنيده اي و چون آن مرد فقير مرا به آبروي خدا قسم داد و من چيزي نداشتم به او بدهم و جرئت آن كه او را محروم سازم نداشتم حاضر شدم مرا به بندگي بفروشد و از قيمت من استفاده نمايد; زيرا هر كس را به وجهه و آبروي خدا قسم دهند و از او چيزي بطلبند اگر در حال توانايي به او ندهد در روز قيامت كه سر از قبر برمي دارد در صورت او گوشت نيست و بايد در كمال اضطراب در محضر حق بايستد.
آن شخص عرض كرد : اي خضر! مرا به زحمت و گرفتاري انداختي كه خود را معرفي ننمودي تا اين كه به تو كار محول نمودم و خود را نزد خداي خويش مسئول گردانيدم كه پيغمبر او را به زحمت انداختم .
حضرت خضر فرمود : بر تو باكي نيست ; زيرا من خود اين عمل را اختيار نمودم كه فقير از من نااميد نشود.
آن شخص عرض كرد : اكنون اگر ميل داري در خانه من با عزت و محترم بمان و گرنه تو را آزاد كردم كه به هر سو مي خواهي بروي . 
خضر فرمود : سپاس خدا را كه پس از آن كه من خود را (براي رضاي او) به بندگي انداختم مرا از قيد آن رهانيد.

این مکان که به مقام حضرت خضر نبی علیه السلام معروف هست، هر روز مورد زیارت مردم استان قم قرار می گیرد. ...

‌گویند بر قله این کوه در سه هزار سال پیش غاری بوده است که حضرت خضر (ع) در آن غار به عبادت و نیایش می‌پرداخت،
  
      
 غاری که امروز به مسجد کوچکی تبدیل شده است و سال‌ها پیش از این در حالی که هنوز قم آنقدر بزرگ نشده بود که خود را به دامنه این کوه برساند معبد عارفان و سالکان و اوتاد بود، خلوت کده‌ای برای شب زنده‌داری و عبادت عالمان و عاشقان طریقت حق.
    
   
داستان حضرت خضر(ع)وحضرت موسی(ع)

حضرت موسي عليه السلام، مأمور شد كه مدتي در كنار حضرت خضر باشد. به اين منظور در پي او روانه شد تا او را بيابد. حضرت موسي در حالي با خضر روبه رو شد كه آن حضرت مشغول عبادت بودند. موسي به خضر گفت: آمده است تا مقداري از علم او بهره مند شود.

خضر گفت: آيا تحمل آنچه را كه خواهي ديد، داري؟ زيرا چه بسا كارها از من سر بزند كه چون تو اسرار آن را نمي داني نمي تواني صبر كني و ممكن است زبان به اعتراض بگشايي.

موسي گفت: حاشا و كلا كه من بر آنچه از تو سر مي زند و خواهم ديد، اعتراض كنم.

پس از آن خضر گفت: اي موسي به اين شرط تو را همراه خود مي برم كه هر چه ديدي بر آن اعتراض نكني و علّت و سبب آن را نپرسي مگر آنكه خودم اسرار آن را بر تو عيان نمايم.

موسي قبول كرد. حركت كردند و سوار كشتي شدند. در بين راه خضر تبري از ناخدا گرفت و شروع به سوراخ كردن و شكستن قسمتي از كشتي شد. كشتي را آب فرا گرفت. موسي نگران شد و گفت: مبادا كشتي غرق شود و به خضر گفت: اين چه كار است كه مي كني؟ ممكن است سرنشينان غرق شوند. خضر گفت: نگفتم با من مجال موافقت و مقاومت نداري؟ موسي گفت: مرا ببخش. فراموش كردم. ديگر اعتراض نمي كنم. خضر سوراخي در كشتي نمود. سرنشينان كشتي به تكاپو افتادند و محل سوراخ شده را تعمير كردند.

بعد از مدتي به ساحل رسيدند و وارد شهر ساحلي شدند. تعدادي از اطفال را ديدند كه در سر راه مشغول بازي هستند. خضر يكي از آن طفلان را گرفت و به پشت ديوار برد و با كاردي گوش تا گوش، سر او را بريد و در محلي او را دفن كرد. موسي سخت برآشفت و با ناراحتي بسياري گفت: به چه جرمي او را كشتي؟ خضر با خونسردي گفت: باز علّت پرسيدي و اعتراض نمودي؟ بار ديگر موسي گفت: ديگر سئوال نمي كنم. اگر اين بار سؤال كردم، مرا رها كن و به راه خودت برو.

آن دو به راه افتادند. به محلي ديگر رسيدند. مردمان آن محل آنها را به شهر خود راه ندادند حتي از دادن آب و نان به آنها نيز دريغ كردند. شبي سرد را در بيرون شهر سپري كردند. چون صبح شد، حركت كردند تا به ديواري رسيدند. ديوار در حال خراب شدن بود. پس خضر شروع به مرمت ديوار كرد و با سنگ و گل آنها را محكم و استوار ساخت.

موسي بار ديگر در شگفت شد. رو به خضر كرد و گفت: اهل اين ديار حتي به ما آب و نان هم ندادند و تو در حق آنها لطف مي كني و ديوار خراب شده آنها را آباد مي كني؟ خضر گفت: معلوم شد كه تحمل آنچه را كه من انجام مي دهم، نداري. پس اين آخرين ديداري خواهد بود بين من و تو . اما قبل از آنكه از تو جدا شوم، مي خواهم راز كارهايي را كه انجام دادم بر تو نمايان سازم تا شگفتهايت را مرتفع سازم.

1 ـ مردي ظالم در صدد است كه همه كشتي هاي سالم را تصاحب كند. آن كشتي هم متعلق به خانواده اي مومن و فقير بود. كشتي را سوراخ كردم تا طمع آن ظالم اين كشتي را در بر نگيرد و نان آن خانواده قطع نشود.

2 ـ آن كودك را كشتم زيرا او اگر بزرگ مي شد، جزكفروعصيان ازاو سر نمي زد. در حالي كه والدين او موحد و مؤمن هستند.

3 ـ اما ديوار را درست كردم زيرا در زير آن گنجي مدفون است كه فردي مؤمن براي فرزندانش ذخيره كرده است. بدين وسيله آن گنج تا رسيدن به دست صاحب خود محفوظ مي ماند.

منبع:

http://abhayat.blogfa.com/  

گردآورنده:  فتح الله دیانی 

آذربایجان شرقیآذربایجان غربیاردبیلاصفهانایلامبوشهرتهرانچهارمحال بختياريخراسان جنوبیخراسان رضویخراسان شمالیخوزستانزنجانسمنانسیستان وبلوچستانفارسقزوینقمکردستانکرمانکرمانشاهکهکیلویه و بویر احمدگلستانگیلانلرستانمازندرانمرکزیهرمزگانهمدانیزد